مغاک

جایی برای هیچ کس و همه کس


درمان سرطان با سایبرنایف درمان سرطان با سایبرنایف
بیمارستان فوق تخصصی سرطان بیکن در مالزی.درمان موثر تومورهای سرطانی
سایت رسمی آزمایشگاه نیـلو
پایگاه اطلاع رسانی تستهای غربالگری پیش از زایمان (سلامت جنین) و نوزادان
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
دوشنبه 22 شهریور ماه سال 1389

باز هم نقل مکان

بنا به دلایل ناگفتنی و شبه فنی مجبور به نقل مکان به آدرس جدید شدم.

امید آن که در آدرس جدید و فضای جدید، من نیز "دگر" شوم و کمی فعال‌تر.........

آوخ: http://avakh.blogsky.com/

سه شنبه 9 شهریور ماه سال 1389

لختی زندگی ....

بلاگ‌نویسی از قاعده‌ی خاص پی‌روی نمی‌کند و شاید همه‌ی لطف وبلاگ‌ها هم همین باشد. اگر بنا باشد که در بلاگ‌ها نیز هم‌چون نشریه‌ها و سایت‌های خبری، با مطالب یک‌نواخت و خطی و از پیش مشخص رو به رو باشیم، به یقین شاهد استقبال خاصی به بلاگ‌ها نبودیم.
در این نوشتار کوتاه نیز سر آن دارم تا از خط کشی‌ نوشته‌های پیشین‌ام عبور کنم و لختی به زیسته‌ی خود بپردازم، هر چند که "ویروس علمی نگاشتن" چنان در مغز استخوان قلم‌ام نفوذ کرده که گمان نمی‌برم این نوشتار گرمی نوشتارهای مشابه را داشته باشد؛ باری، هر چه باشد نوشتن، البته از ننوشتن بهتر خواهد بود.

شاید اوایل دبیرستان بودم که جهان‌ام دست‌خوش اولین تحول خود شد، در آن روزگار سر خود را کامپیوتر و برنامه‌نویسی گرم می‌کردم و دست بر قضا بلاگی هم داشتم در زمینه برنامه نویسی تحت وب که گمان می‌کنم هنوز هم باشد. سال اول دبیرستان برای یک نوجوان ایده‌آلیستی چون من به هیچ رو نمی‌تواند سال دل‌انگیزی باشد، به ویژه آن که چاشنی جا به جایی منزل همراه شود و تو حتا احتمال یافتن یک دوست آشنا در دبیرستان‌ات را ممکن ندانی. در بحران آن سنین، بحران درسی نیز نمک بر زخم می‌پاشید و آشکارا هشدار می‌داد که یا باید درس بخوانی یا کارهای کامپیوتری را پی بگیری. به قول کی‌یرکگور در وضعیت درافتاده بودم که "یا این یا آن" را باید برمی‌گزدیم و هیچ جمع ممکنی بین آن دو تصور کردنی نبود!
نتیجه البته روشن بود، هر کسی در آن سنین در دوگانه‌ی "درس یا  
x" قرار بگیرد، بی‌شک مجبور به انتخاب(!) درس است. در بین دروس هم از همه مردافکن‌تر ریاضی بود و بعد هم فیزیک. شاید به علت نوعی خودآزاری(مازوخیسم) این دروس را بیش از دیگران دوست می‌داشتم و در نتیجه شدم دانش‌آموز رشته ریاضی-فیزیک. بعد از آن هم آرام آرام دریافتم که بین علم و درس باید تمایز نهاد. این موضوع سبب شد تا علم به عنوان دومین معشوق‌ام پس از کامپیوتر در زندگی‌ام پاگذارَد. با آن آرزواندیشی ناب نوجوانی در رویاهای خود به کمتر از آینشتاین شدن فکر نمی‌کردم. سپس‌تر چشمان‌ام به جامعه و جهان سیاست گشوده شد و فهمیدم که معادله دنیا را نه در فیزیک که در سیاست می‌نویسند و حل می‌کنند. ایستگاه بعدی ‌ام دین بود و در نهایت هم به فلسفه رسیدم.
روزی که در دانشگاه فیزیک قبول شدم، با خود می‌گفتم یا در ارشد به فلسفه تغییر رشته می‌دهم یا وسط کار از فیزیک می‌بُرم و سراغ کنکور انسانی و رشته فلسفه خواهم رفت. همین چندوقت پیش که به واسطه‌ی "فلسفیدن"هایم در نشریه‌ای ادبی فرهنگی مشغول شدم. مطالعه‌هایم از فیلسوفان هر بار جدی‌تر می‌شد، از پوپر و راسل و ویتگنشتاین تا نیچه و هگل و کانت و دریدا و فوکو و هوسرل و... هر کتابی می‌دیدم بی‌درنگ می‌خریدم تا هر چه بیشتر "فیلسوف" شوم.
هنگامی که آدمی به معشوقی می‌رسد، می‌پندارد نیمه‌ی از-خود-دور-افتاده‌ای را یافته که بی‌تردید با بودن در کنارش هیچ کم-و-کاستی‌ای را نخواهد چشید، چه بسا که از آن نیمه‌ی دیگرش هم برای رسیدن به آن مطلوب بگذرد. نکته‌ی غم‌افزای داستان اما آن جاست که می‌فهمد این یافته نه نیمه‌ی گم‌شده که موجودی است که او را به از-خود-بی‌گانگی(
Alienation) می‌رساند.
کوتاه سخن آن که، ایستگاه فلسفه نیز دیرزمانی است که سخت مرا آزرده. شاید خنده‌آور باشد، اما دوست می‌دارم همه‌ی کتب فلسفه‌ام را جمع کنم بریزم جایی که چشم‌ام به آن‌ها نیفتد!
به تازگی، باز به همان جهان قدیم‌ام، به فیزیک بازگشتم. دو کتاب از آینشتاین که امروز در قفسه‌ی کتاب‌هایم یافتم را با حسی نوستالژیک ورق زدم و آرامشی به من دست داد که تو گویی کتاب مقدس در دستان‌ام بود!
 به یاد دارم، اواخر خرداد بود که آرزوی تمام شدن ترم دانشگاه را داشتم، اما امروز، در دل‌ام لحظه‌شماری می‌کنم برای رفتن به دانشگاه، برای فرار از حال کنونی، برای فرار از فلسفه.
نمی‌دانم، شاید همه‌ی این‌ها هذیانی بیش نباشد و تا فردا که از خواب برخیزم همه چیز فرق کند. هر چه که باشد، همین که از دانشجوی فیزیک بودنم حس خوبی پیدا کردم، یا بهتر بگویم، همین که حس خوبی پیدا کردم، کافی است.

این "من"ی که امروز به فیزیک بازمی‌گردد، هر چه باشد آن "من" سابق نیست. نمی‌دانم تاثیر فلسفه نیچه یا دیکانستراکسیون دریدایی بر تفکرات فیزیکی‌ام چه خواهد بود، ولی بدون هیچ دلیلی می‌خواهم باز به "جهان" پیشین ام بازگردم هرچند که آن "من" پیشین نباشم. ای کاش همیشه پل‌های بازگشت را خراب نکنیم.....

جستارمایه‌ی نوشتگان پیشین‌ام جملگی فلسفه بود و بارقه‌های فلسفی، اما مایه‌ی این نوشتار، زندگانی فردی‌ام بود. فرصت‌ام اندک است و حرف گفتنی بسیار، شاید پس از این نیز، این‌گونه بنویسم، تا پروردگار پاک چه خواهد...

پرسش از چیستی فلسفه، نخستین پرسشی است که در مواجهه با فلسفه با آن روبه رو می‌شویم. برای پاسخ به این پرسش بنیادین می‌توان از دو رهیافت روش‌شناسیک سود جست: تحلیل مفهومی-منطقی و تبارشناسی تاریخیِ فلسفه. در روش تحلیل مفهومی-منطقی به پرسش‌های بنیادین و مفاهیم پایه فلسفه مانند جوهر و عرض، ماهیت و وجود و .... می‌پردازیم و حدود و ثغور فلسفه را مبتنی بر پایه‌های تئوریک آن مشخص میکنیم. در این روش نه به تاریخ فلسفه می‌پردازیم و نه به تعریف فیلسوفان از فلسفه، آنچه در این روش مطمح نظر است ماهیت تئوریک مسائل فلسفه است و اینکه چه وجه اشتراکی بین این مسائل موجود است.
در رهیافت تبارشناسی و تاریخی اما به فلسفه به مثابه موجودی متطور در تاریخ می‌نگریم که تکاملی تاریخی را پیموده و مسائل آن را از خاستگاه تاریخی مورد تحلیل قرار میدهند. آنچه در روش تبارشناسی منظور نظر است، تاریخ زیست فیلسوفان است و فلسفه در این روش موجودی است تابع شخص فیلسوف. پیش‌فرض نهفته در این رهیافت درست برخلاف روش تحلیل منطقی است که فلسفه را موجودی واحد و مستقل از فیلسوف میداند و به موجب همین پیش‌فرض متفاوت است که در روش تبارشناسی ما در پی تفاوت‌های مفهوم فلسفه در اعصار مختلف می‌گردیم در صورتی که در روش تحلیلی به دنبال مشابهت‌ها بودیم.
باری؛ در مقال حاضر به هیچ رو در مقام تعریف فلسفه چه از رهیافت تبارشناسی و چه از رهیافت تحلیلی مفهومی نیستم، چه آنکه پژوهش در این مقوله سترگ فکری نه در توان این قلم است و نه در حوصله مقال کنونی. آنچه که از مباحث پیش‌گفته بر می‌آید نشان از غموض و پیچیدگی ذاتی مفهوم فلسفه است، اول پیامد این پیچیدگی تئوریک آن است که ارائه تعریف واحد و جامع و مانع از فلسفه به قسمی که برای همه ادوار و اعصار صائب باشد، امری است ناشدنی.
 جهت پرداخت به پرسش محوری این مقاله: «چرا باید فیلسوف بود؟» گریز و گزیری از ارائه یک تعریف مشخص برای فلسفه نداریم.

ادامه مطلب
شنبه 2 مرداد ماه سال 1389

روشن‌فکر مُرد، زنده باد روشن‌فکری

چندی پیش فرصتی دست داد تا به واکاوی نقادانه مفهوم "روشنفکری" بپردازم، در این فرآیند مطالعاتی به نتایج ارزنده‌ای نیز رسیدم اما شوربختانه بنا به عوامل ناخواسته نتوانستم تا حاصل کار را جمع بندی کنم.
پس از آنکه بنای همکاری با رودکی را گذاشتم، به ذهنم رسید تا آن پروژه نیمه جان را جانی دوباره بخشم و آن را در قالب مقاله‌ای مطبوعاتی به اربابان مطبعه بسپارم. از آنجا که فرصت کافی در اختیار نبود و زمان درازی از آن تحقیق می‌گذشت، حاصل کار کمی متفاوت شد و لاجرم به جای پرداخت به نمونه‌های مصداقی،صرفا ساختار منطقی-فلسفی بحث را طرح کردم.
"روشنفکری و انحطاط اندیشه" البته مطلبی ناقص بود و به اصطلاح اهل فن صرفا یک دیالکتیک منفی بود و جای بحث ایجابی در آن خالی بود، برای فهم کامل مقصود و مراد این قلم از بحث پیش‌گفته نیاز به مطلب دیگری بود که با عنوان "چرا باید فیلسوف بود؟" در شماره بعدی از رودکی خواهد آمد.
باری؛ پس از طرح مدعیات "روشنفکری و انحطاط اندیشه"، شاهد واکنش‌هایی از سمت خوانندگان بودم که جملگی دلالت بر آن داشت که مدعیات این قلم در آن مقال به خوبی فهمیده نشده و این البته حاصل نبود مقاله مکمل "چرا باید فیلسوف بود؟" و  ضعف این قلم در انتقال آن مفاهیم است. از جمله این واکنش‌ها مطلبی بود با عنوان "در دفاع از روشنفکران" به قلم آقای علی خوشنامی که در  این شماره رودکی به چاپ رسید.
به برخی مدعیات ایشان در ادامه پاسخ گفته شده:


ادامه مطلب
پنجشنبه 31 تیر ماه سال 1389

آن شب رویایی....

برخی اوقات، کلمات از درون وجودت سیلان می‌کنند. بدون انتخاب و اراده‌ی تو و تو در این طوفان مهیب کلمات واحساسات تنها اراده این را داری که ثبت‌شان کنی یا نکنی.
بعد از "ایستگاه آخر" دیگر بنای نوشتن در این "مغاک" را نداشتم، اما اتفاقی شبیه به آنچه که در بالا شرحش رفت مرا بر آن داشت تا این "شبه شعر" را در این "مغاک" نجوا کنم.


آه، آن شب رویایی
رویارویی من و تو!
آن شب چه گذشت برمن؟
رویاروییِ  رویایی!


آه از دل غمگینم
آن خاطره‌ی دیرینم
آن شب که گذشت بر من
چون کابوسی رویایی


چشمت که چه گفت با من؟
زان لحظه دهشتناک
نیک دانم که نداستم
آن راز پریایی


بگذشت چنان آن شب
 که جز خاطره‌ای خاموش
نگذاشت برای من
آن عشوه‌ی پنهانی


آن عشوه‌ی پنهانی
آن شرم شراب آلود
آن لحظه خون‌اندود
لحظه‌ی پریشانی


حال از پس این روزها
روزهایی که من دارم
مستم ز همان لحظه
آن لحظه‌ی  رویایی


س.ابریشم

1 2 3 4 5 >>